گروه اندیشه-نیکان: لیبرالیسم امروز شاید بیش از هر چیز دیگری در زندگی مردم دنیا نمود داشته باشد؛ بدون آن‌که متوجه شویم منطق زندگی اغلب ما پیوند تنگاتنگی با لیبرالیسم دارد؛ منطق سود، منطق خودخواهی، منطق فقط «من» گوربابای بقیه در ذات لیبرالیسم نهفته است. مکتبی که قبل از هر چیزی یک سبک زندگی‌ست؛ قبل از آنکه ابعاد سیاسی، اقتصادی و فرهنگی پیدا کند، لیبرالیسم سبک زندگی انسان مدرن است. انسانی که خودش را جای خدا می‌گذارد و اجازه تصرف در تمام عالم را به خود می‌دهد؛ این‌چنین انسانی جامعه‌ای را می‌سازد که در تمامی ابعادش خودخواهی و سود نمود عینی دارد.

     

    به گزارش نیکان: اینکه امپریالیسم مدرن به دنبال قالب زدن انسان‌ها در یک شکل واحد است را در ادامه و در گفتاری از دکتر محمد رجبی دوانی می‌خوانید:

    یکم؛ خداوند  صفات زيادي دارد، اما  سه صفت «اراده»‌، «علم» و «قدرت» از بارزترین صفات الهی هستند. خداوند با علم، خواست و مشيّت و قدرت خود، بر جهان حكومت مي‌كند. اما در دوره جديد، انسان خود را به جاي خدا مي‌نشاند؛ و اين سه صفت را به خود  نسبت مي‌دهد؛ لذا «اراده‌ آزاد الهي» به «اراده آزاد من» تبدیل مي‌شود؛ یعنی هر كاري که من اراده کنم، مي‌توانم انجام دهم. این مسأله همان چیزی است که از آن به «آزادي» تعبیر می¬شود.

     البته آزادی به این معنا نیست که زیر بار کسی نرویم؛ «زير بار كسي نرفتن»، مفهوم ديگري است كه ما در فارسي به آن «استقلال» مي‌گوييم و در زبان انگلیسی به آن «freedom» می‌گویند؛ در حالی که برای آزادی از واژه «liberty» استفاده می‌شود. «آزاد» يعني «بدون قيد»؛ لذا وقتي می‌خواهیم این مفهوم را درباره خدا مطرح کنیم، می‌گوییم خدا «فعّال ما يشاء» است؛ يعني هر فعلی را که اراده کند، انجام می‌دهد. در دوره جدید، بشر اين صفت را به خودش ارزانی داشته و ادعا می‌کند که «من»، هر كاري را بخواهم، انجام می‌دهم. از اين تلقی، «ليبراليسم» به معناي فلسفي‌‌اش زاده می‌شود.

     صفت بارز دوم، «علم الهي» است. بدیهی است که وقتي بشر خود را بر مسند خدا می‌نشاند، همه چيز، تابع علم «من» (انسان) مي‌شود. تمام مکاتب فلسفي غرب در اين فضا رشد ‌کردند؛ لذا آنچه براي دكارت اصالت پيدا مي‌كند، انديشه‌اي است كه در وجود او جریان دارد؛ یعني آنچه اصل است، انديشه «من» است. فلاسفه بعد از دکارت هم همين‌طور هستند؛ كانت نیز «زمان» و «مكان» را تابع انديشه و «سوژه» یا ذهن انسان مي‌داند؛ بنابراین از منظر او همه چیز مخلوق ذهن من است. بر همین اساس، ادعا می‌کند که ما به بيرون از ذهن خود راه نداریم و تنها چیزهایی را مي‌شناسيم كه بر ذهن ‌ما پديدار مي‌شوند؛ پس شناخت ما از هر چيزي، يعني شناخت ذهن ما از محتوای خودش.

    صفت الهي ديگر، «قدرت» است. ادعاي انسان در اين دوره آن است كه توانایی انجام هر كاري را دارد و همان‌طور كه اراده‌ انسان در خواستن هر چیزی آزاد است، همان‌گونه هم می‌تواند هر چيزي را که خواست انجام دهد؛ لذا هدف علم جديد اين نيست كه حقيقت را كشف كند، بلكه غایت آن کسب قدرت است. «احساس قدرت» و تصور اين‌كه هر كاري از بشر برمي‌آيد، خصوصيّت «دوره‌ اومانيسم» است و تمام فلسفه‌هاي جدید سعی کردند که اين واقعيّت را هر چه بهتر و روشن‌تر، به زعم خودشان، اثبات كنند.

     لذا روح فلسفه جديد و مدرنيته عبارت است از: «عقل ما همه چيز را مي‌فهمد»، «قدرت ما هيچ محدوديّتي ندارد» و «اراده ما آزاد است» و هيچ كتاب آسماني و پيغمبر و حلال و حرامي آن را قید نمی‌زند. كسانی هم كه در اروپا ديندار هستند ـ که خیلی از آنها دیندارند ـ دينداري را به معناي التزام به حلال و حرام خدا نمي‌گيرند، بلکه خدا از نظر آنها موجودي مهربان است كه در مصائب و مشکلات به او پناه می‌برند؛ لذا به خدا می‌گویند «پدر».
    اين سه عنصر، جوهر مدرنيته را شکل می¬دهند که در مکاتب فلسفی غرب ظاهر مي‌شود.

    دوم؛ احساس قدرتي كه «علم» و «صنعت» به اروپایی‌ها داده بود، به دنبال تسلط آنها بر بخش‌های وسیعی از جهان، به احساس «قدرت سياسي» و احساس قدرت «تسلّط بر انسان‌ها» تبديل شد. استعمار کشورهای دنیا که براساس همین احساس تسلط صورت می‌گرفت، با جنبش آزادي‌خواهي در اروپا مصادف بود. ثمره این جنبش در بُعد سیاسی¬، آن بود که اروپایی‌ها خودشان را آزاد بدانند كه به سر مردم عالم هر چه مي‌خواهند بياورند؛ ولی در بُعد اقتصادي‌ِ، منجر به شکل‌گیری نظام سرمايه‌داري شد.

     اساس سرمایه‌داری «بازار آزاد» است؛ يعني همه بازار در اختیار بخش خصوصي قرار بگیرد و بخش خصوصي هم آزاد باشد تا هر چه خواست توليد كند و محصولات خود را هم با هر قیمت و هر كيفيتي که مي‌خواهد، عرضه نماید. از نظر طرفدارن تئوری «بازار آزاد»، اجرای آن منجر به هرج و مرج در بازار نمي‌شود، چون اين توليدات براي مصرف‌كننده است و مصرف‌كننده هم آزاد است كه محصولی را كه كيفيت بهتر و قيمت پایين‌تری دارد، بخرد؛ لذا مصرف كننده به سراغ كيفيت مطلوب و قيمت ارزان مي‌رود و تولیدکننده‌ای که محصولش كيفيت مناسبی ندارد، مجبور مي‌شود كيفيت آن را ارتقاء دهد، وگرنه ورشكست می‌شود؛ تولیدکننده‌ای هم كه محصولش را با قيمت بالا عرضه می¬کند، مجبور می‌شود تا قيمت را پائين بياورد؛ بنابراین، با اجرای تئوری «بازار آزاد»، کم‌کم، هم قیمت‌ها کاهش مي‌یابد و هم کیفیت‌شان بهتر مي‌شود؛ به عبارت دیگر، بازار خود به خود به كيفيت خوب و قيمت مناسب مي‌رسد. به اين تئوری اصطلاحاً «تئوري مكانيزم قيمت‌ها» مي‌گويند .

    ‌وقتي شعار «آزادي»، در اقتصاد پیاده شد، در عمل افرادی که صاحب سرمايه‌های كلان (و به قول امروزي‌ها «رانت‌خوار») بودند، شیوه‌ای را در پیش گرفتند که توانستند تمام بازار را در اختیار خود بگیرند. این شیوه به این صورت بود که آن فرد سرمایه‌دار محصولی با كيفيت خوب و قيمتی پایین‌تر از هزينه توليد، وارد بازار می‌کرد و به دنبال آن، افرادی که تولیدات مشابه داشتند، همگی ورشكست مي‌شدند. وقتي همه را ورشكست مي‌كرد، كارخانه‌هاي افراد ورشکسته را به پایین¬ترین قیمت مي‌خريد و خودش به تنها توليدكننده آن محصول تبدیل می‌شد؛ بعد کم‌کم قيمت‌ها را افزایش می‌داد و چون كسي هم نبود با او رقابت كند، می‌توانست محصولاتش را به هر قیمتی به بازار عرضه کند.این رویه بلايي بر سر اروپايي‌ها آورد که منجر به شکل‌گیری جنبش‌هاي ضد سرمايه‌داري شد.

    این امر، نقطه آغاز انقلاب‌هاي كارگري در اروپا بود، زیرا سرمایه‌داران، علاوه بر استثمار مردم کشورهای دیگر، چنان مردم خودشان را نیز استثمار مي‌كردند كه یکی از سرمایه‌داران انگلیس به نام «رابرت اون»  كه سعي كرد به نحوي بتواند از انقلاب‌هاي كارگري جلوگيري كند و بعدها باني «شركت‌هاي تعاوني» شد، به هم‌قطاران خود گوشزد کرد که اين‌گونه كه شما از كارگرها رمق مي‌كشيد، در نهایت خودتان ضرر مي‌كنيد. در سازوکار اقتصادی آن دوره، اصلاً مسائل انسانی مطرح نبود و اگر حرکتی هم برای احقاق حقوق کارگران می¬شد، برای تأمین بهتر منافع سرمایه‌داران بود؛ مثلاً در انگلیس که اوضاع کارگران در آن از همه جا بهتر بود، كارگران به صورت خانوادگي، از بچه‌هاي سه ساله گرفته تا پيرمردها، كار مي‌كردند. «رابرت اون» با اشاره به این حقیقت، مي‌گويد که «همان‌طور كه مي‌دانيم حقوق آنها به اندازه‌ای است كه فقط هر كسي قوت همان روز خود را به دست می‌آورد»؛ يعني حقوقي كه پدر مي‌گيرد، صرف هزینه غذاي روزانه‌اش می‌شودو بچه‌ها هم بايد برای سیرکردن شکم خود، جداگانه کار کنند. وی به این حقیقت تلخ نیزاذعان می‌کند که اغلب اين بچه‌ها زير فشار كار مي‌ميرند، چون با شلاق وادار به كار مي‌شوند. انگلستان در آن زمان مركز صنايع نساجي بود، پنبه‌ها را از هندوستان که مستعمره آنها بود و تا قبل از استعمار بزرگ‌ترين توليدکننده شلوار در جهان محسوب می‌شد، مي‌آوردند. وظیفه پاک¬کردن این پنبه‌ها به عهده بچه‌هاي سه تا پنج ساله بود که بايد با دست این کار را مي‌كردند. در حین کار وقتی خسته مي‌شدند و خوابشان مي‌برد، با شلاق آنها را مي‌زدند و وادار به كار می‌كردند. «رابرت اون» در آنجا می‌گوید که «مي‌دانيم که خيلي از اينها مي‌ميرند». علاوه بر این، در همان انگلستان پسربچه‌هاي ۷ تا ۱۲ ساله، وظيفه‌شان اين بود كه از دودكش‌هاي كارخانه‌ها كه سوخت‌شان زغال‌سنگ بود و خیلی زود دوده مي‌گرفت، بالا بروند و این دوده‌ها را پائين بريزند. وی در این‌باره نیز مي‌گوید که اغلب اينها در اثر دوده خفه مي‌شوند و پائين مي‌افتند و جسدشان روي زمين می‌ماند. اين، تازه وضعیت مردم خودشان بود!

    در کتاب «سیاهان، آمریکا را ساختند»، آمده است که در طول چند قرن، صد ميليون برده را براي كار به سوی آمريكا گسیل داشتند، ولی تنها ده ميليون آنها به آمريكا رسيدند و نود ميليون در راه از بين رفتند؛ این نود میلیون بر اثر شورش یا يا بیماری از پای درآمدند و به دريا انداخته شدند. آفريقا در آن زمان سرزمين بسيار متمدني بود، در حالی که مردم ما فكر مي‌كنند آفريقايي‌ها همه وحشي هستند. در زمان ورود اروپایی‌ها به قاره آمريكا ـ طبق نقل خودشان ـ سرخپوست‌های بومی آنجا، نزدیک به چهل ميليون نفر جمعیت داشتند؛ در حالی که جمعیت کنونی سرخپوست‌هاي جهان بعد از گذشت پانصد سال از آن دوران، تنها چهارصد هزار نفر است. این وضعیت را با وضعیت ما در طول تاریخ مقایسه کنید. ما هم پادشاهان ظالم داشته‌ایم؛ در نظام ارباب و رعيتي ما خيلي به رعایا ظلم مي‌شد، ولي هرگز در این حدّ حيرت‌آور نبوده است.

    سوم؛ سرمايه‌داري اروپا كه عينيّت ليبراليسم و آزادي اراده بشر بود، عملاً به آزاديِ قدرتمندان و توانگران تبدیل شد، زیرا تنها آنان بودند كه مي‌توانستند ادعا كنند که سه صفت الهي یعنی «قدرت»، «دانايي» و «اراده آزاد» را دارا هستند. با توجه به این امر، لیبرالیسم از لحاظ سياسي به «امپریاليسم» تبدیل شد كه خواهان تسلّط بر همه چيز بود. فرق امپریاليسم و استعمارگري جديد كه در دوران مدرنيته شکل گرفت با شکل‌های قدیمی‌تر استعمار و كشورگشایی‌های قديم، آن است كه افرادی مثل كوروش و داريوش که كشورگشا بودند، وقتی كشوري را تحت سیطره خود می‌گرفتند، از مردم آن سه چيز مي‌خواستند:
    ۱) من را شاه خودتان بدانيد. هر کس در این کشور زندگی می‌کند، بايد تابع من باشد؛ همچنین باید به نام من سكّه بزنيد؛
    ۲) سالانه اين‌ مقدار به ما باج بدهيد؛
    ۳) اگر ارتش ما از اينجا عبور کرد آذوقه و كمك‌هايي را كه می‌خواهيم، فراهم كنيد و اگر فراخوان كرديم، نيروی نظامی در اختيار ما بگذاريد.

    ولی اين¬كه شما باید مثل ما باشيد، مطرح نبود. اتفاقاً كوروش اين زرنگي را داشت كه هر جا مي‌رفت خودش را به رنگ مردم آنجا در مي‌آورد؛ لذا وقتی به بابل رفت، «مردوخ»، خداي بزرگ بابل را عبادت كرد و بابلیان به همین دلیل مريدش شدند. در مصر و جاهای دیگر هم همین‌طور عمل کرد. بسیاری از مورخین اروپايي‌ نوشته‌اند که اكثر مردم کشورهای اشغال شده، به كوروش به عنوان یک منجي مي‌‌نگریستند. داريوش تا حدّي اين‌طور بود، ولي در اواخر حکومتش بنای سخت‌‌گیری را گذاشت و ماليات‌ها را افزایش داد؛ خشايارشاه هم از رویه کوروش بیشتر فاصله گرفت، همين باعث شد كه مناطق تحت سلطه، یکی پس از دیگری عليه ايران شوريدند تا اسكندر آمد و ایران را اشغال کرد.

     اسکندر برعكسِ جانشینان کوروش، روش او را در پيش گرفت؛ مثلاً هر منطقه‌ای را که می¬گرفت، یکی از افراد همان منطقه را به عنوان حکمران آن می‌گماشت؛ البته از آنجا که معلّم اسكندر، ارسطو بود و او وادارش كرده بود که به کشورهای دیگر حمله كند، اين فرق را با کوروش داشت که  سعي مي‌كرد فرهنگ و تمدن يوناني را همه جا رواج بدهد؛ لذا زبان يوناني در ايران اجباري شد؛ ضمناً هر جا که مي‌رفت با خودش عدّه زيادي معمار، نقاش، مجسمه‌ساز و موسيقي‌دان مي‌برد تا فرهنگ يوناني را ترويج كند.

     امّا در دوره جديد كه مي‌خواهند پا جاي پاي روم و يونان باستان بگذارند، «امپریاليسم» صورت ديگري دارد. امپریاليسم نوین ديگر به گرفتن باج بسنده نمی‌کند، بلکه مي‌خواهد «ذات انسان‌ها» را تصرف كند؛ لذا علاوه بر «امپریاليسم نظامي»،«امپریاليسم سياسي» و «امپریاليسم اقتصادي»، «امپریاليسم فرهنگي» هم وجود دارد، حتّي «امپریاليسم خبري» و «امپریاليسم هنري» هم داریم. این بدان معناست که امپریالیسم جدید در همه شئون زندگی مردم دخالت مي‌كند و مي‌خواهد يك انسان جديد بسازد. اين مسأله، بي‌سابقه است.

    علّت این‌که امپریالیسم به دنبال چنین آرمانی است، آن است که خود را جاي «خدا» گذاشته؛ خدا خالق است و او هم مي‌خواهد خالق باشد. اگر يك وقت خواستيد در اين باره كتابي بخوانيد، يك آمريكايي به نام «كارنوي» کتابی نوشته است به نام «آموزش و پرورش در خدمت امپریاليسم فرهنگي» که رساله دکترای اوست. او در این رساله اسنادی از کنگره‌های مختلف در غرب آورده که در قطعنامه‌های‌شان تصریح شده است که نظام آموزش و پرورشی که در دنيا تحت عنوان «علم برنامه‌ريزي آموزشی»، «علم مديريت آموزشي»، و «علم ارزشيابي» مطرح می‌شود، باید دانش‌آموزان و دانشجویانی را تربيت كند كه ما غربی‌ها مي‌خواهيم؛ تا به نیروهای ما تبدیل شوند. لذا تعجب نكنيد که هر كس در المپيادها مقام می‌آورد، بلافاصله به یکی از کشورهای غربی می‌رود. ما دنبال علل اقتصادي‌ آن مي‌گرديم و تصور می‌کنیم که اگر اين افرادی را به لحاظ اقتصادی پشتیبانی کنیم، در کشور خودمان می‌مانند و كار مي‌كنند، در حالی که اين فرد ساخته شده براي اين‌كه در خدمت آنها قرار بگیرد.  این كتاب را بخوانيد، بسيار افشاگرانه است.

© تمامی حقوق مطالب برای وبسایت نیکان فایل محفوظ است و هرگونه کپی برداری بدون ذکر منبع ممنوع و شرعا حرام می باشد.
قدرت گرفته از : بک لینکس